نگاهی به فیلم آغوش باز اثر بهروز شعیبی

 

 

زیبایی در نظر «سوزان سانتاگ» همیشه مفهومی کنجکاوکننده و جذاب بود. او در این باره می نویسد:زیبایی خود را به عنوان پادگزاره ی زشتی ها تعریف می کند. به شکل بدیهی، نمی توانید بگویید چیزی زیبا است اگر تمایل نداشته باشید که چیزی را زشت بخوانید. اما تابوهای بسیار زیادی درباره ی زشت نامیدن چیزی، هر چیزی، وجود دارد.

وقتی که یک چیز به شما خشنودی ببخشد، باعث رضایتمندی شما می‌شود. شاید هیچکاک هنگام گفتن این جمله به سینما فکر می‌کرده است و اگر این‌طور باشد، منظور او از خشنودی، همان پیچش‌های داستانی و داستان‌های پر از تعلیق است. در روش هیچکاکی اصیل، او خشنودی و رضایتمندی را با ذات تاریک انسان ترکیب می‌کند.

کابوس‌ها با این که غیرقابل کنترل هستند، نمایانگر بخش تاریک مغز انسان‌ها می‌باشند. این که به کابوس‌ها به گونه‌ای فکر کنید که در نهایت باعث خشنودی شما شوند، بی‌شک یک شیوه‌ی اصیل هیچکاکی است. 

اگر بهروز شعیبی را نمی شناختم به راحتی شروع به نگارش و قلع و قمع کردن فیلم آغوش باز می کردم. اما کارنامه ی هنری او چه در بازیگری و چه در فیلمسازی دست و پای مرا می بندد. فیلم نه تنها فیلم هنری و با مسما یی نیست بلکه فیلم گیشه را هم نمی توان به آن نسبت داد. ناخودآگاه به یاد ((مطرب )) افتادم که صدالبته گیشه را از آن خود کرده بود .و یا ((سوپراستار )) تهمینه میلانی که هنوز قابلیت دیدن چندباره را بعد از این همه سال دارد. اگر موضوع سلبریتی را سرلوحه فیلمنامه قرار دهیم بخش بندی ها دچار فروپاشی می شوند  و ارزش گره اصلی داستان را از بین می برندد. پرواضح است که گره داستان نامعلوم و کم اهمیت به نظر می رسد. جلو بردن داستان های مختلف از زندگی چند نفر که در نهایت متوجه خانواده بودن آنها می شویم خنده دار به نظر می رسد تا محکم و میخکوب کننده . اگر بازی شریف راضیه برومند را که هرچه پیرتر می شود پخته تر به نظر می رسد را درنظر نگیریم و صد البته کاراکتر کلیشه ای مهدی هاشمی که در نگاه اول به یاد کاراکتر فیلم ((آقا یوسف )) ساخته قابل احترام علی رفیعی درست با همان استایل و همان کارکرد می افتیم ، مانند همیشه در یک سطح بازی می کند ونه ضعیف تر و نه درخشان تر ، چیز دیگری برای گفتن باقی نمی گذارد.

در فلسفه و اندیشه ی والتر بنیامین، مفهوم کودکی، ادراک و بازی کودکانه مسئله ای بسیار کلیدی است و این مفهوم در سرتاسر نوشته ها و آثار او حضوری پُررنگ و تاثیرگذار دارد. تاملات بنیامین در رابطه با مفهوم کودک از نخستین نوشته های وی آغاز می شود و تا انتهای دوره ی کاری اش در پروژه ی پاساژها ادامه می یابد. مفهوم بازی نزد بنیامین، تمهید و استراتژی کودکانه برای غلبه و فایق آمدن بر جهان واقعی است زیرا از مواد و ابزارهای همان جهان واقعی به منظور خلق جهانی خیالی بهره می گیرد.نقش کودک و پسربچه ی نوجوانی که نقش کمی در پیشبرد داستان ندارند بر خلاف ایدیولوژی تربیت و دنیای امروزه ی ماست .و من این مشکل را در فیلمنامه می یابم نه در کارگردانی یا بازیگری.

فیلمنامه نخ نما و بدون جذابیت می نمایاند . حامدکمیلی که در کارهای آخرش بندهای کفشش را سفت می کرد تا به جرگه ی تاپ های سینمای دهه چهارصد بپیوندد ناگهان با سقوطی آزاد همه را متعجب کرده است. شاید به صندلی های خالی سانس دوم جشنواره در ساعت 18 حق بدهم که چرا دیگر شاهد صف های طولانی مشتاقان جشنواره نیستیم. اگر همراه نداشتم و احترام هیات تحریریه را سرلوحه قرار نمی دادم به قول مسعود فراستی از جایم بلند می شدم و سینما را ترک می کردم. شعیبی بر خلاف آثار گذشته زیبایی شناسی و شاعرانگی را نیز سانسور کرده و انگار می خواسته باری به هرجهت اثری در جشنواره داشته باشد. هرچه فکر کردم که شاید کار سفارشی بوده اما نشانه ای از تبلیغ و پیام قشر خاصی در ان نیافتم. شاید بتوان گفت که روند نزولی و یا یک حرکت رو به عقب هم می‌توان به آن اطلاق کرد. کلیشه بهترین واژه برای روایت و شخصیت‌پردازی فیلم است؛ زن آلزایمری، مرد مهربان و فداکار، مدیربرنامه‌های تیز و بز، سرمایه‌گذار زبان باز، مافیای موسیقی و… همه و همه حتی تیپ‌های خوبی هم نبودند تا فیلم در متن و اجرا به طور توامان شکست خورده باشد.

شخصیت اصلی آنقدر که باید کاریزماتیک نیست و سیر تحولش گل درشت و کلیشه به نظر می‌رسد، ایده شخصیت غایب فیلم هم با آن همه اشاره و شگفتی، متبلور نمی شود. نه از قداست زنانگی (( زن )) خبری هست نه از علت پنهان کردن کاراکتر . سرانجام ابتر باقی می میاند و یک دسبند که ساخته دست شخصیت پنهان است مانند نشانه ای از معصومیت الهی به طور ناگهان وسط کنسرت خودنمایی می کند. فیلم اصرار ندارد تا تمام شود؛ هم در ذهن ما و هم در سرنوشت راویان هزار توی فیلم و این اتفاق عجیبی است که بر خلاف کوتاه گویی و غیر مستقیم گویی که بیننده را به تفکر وا می دارد  امروزی نیست. فیلم حال و هوا و حس دهه هفتادی دارد! که ویدیو بالا سر راننده اتوبوس وی آی پی در مسیر جاده پلی می شود و مسافران نیمه های فیلم خوابشان برده است.انگار نه انگار که جایگاه ارایه اثر مهمترین رویدادهنری فیلمسازی ایران است. مثل اخبار تکراری روزانه ساعت 19 که دیدنش خالی از لطف نیست ولی دیدنش چیز جدیدی  به شما و اطلاعات و درک هنری تان اضافه نمی‌کند.زیاده عرضی نیست جز اینکه جناب بهروز شعیبی عزیز لطفا خاطرات ما با بازی درخشان تان در (( تنهایی لیلا )) را به بازی تردید نگیرید . شما بازیگر خوبی بوده اید . 

 

صادق میرزانژاد/ کارشناس ارشد هنر

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *